در سکوت اهوراییم خدا را صدا می زنم
 
وقتی چشم هایم به روی دنیای خاکی شما باز شد، در برهوت نگاهم هیچ چیز آشنا نبود. همه چیز آنقدر بیگانه بود که حتی ندانستم مردمان خاکی این دنیا با من تفاوت دارند.
● دنیای من پر از سکوت بود و زبانم ناتوان!
دنیای پرهیاهوی آدم ها برای من عجیب بود و دنیای آرام و بی صدای من برای آنها عجیب تر!
من هیچ وقت آدم ها را برای شنیدن ناشنیدنی ها مواخذه نکردم و خودم را با دنیای ناشناخته آنها آشنا کردم اما در شهر شلوغ آدم های پرمدعا من یک غریبه بودم...

غریبه ای که هیچ کس زبانم را نفهمید. اما من باید خودم را به زندگی ثابت می کردم. به او که به خاطر نشنیدن صدایم بارها با من کج خلقی کرده بود. اگر دنیا برای شنیدن صدای ضعیف من گوش شنوایی ندارد، من باید راه شنیدن حرف های دنیا را یاد بگیرم.
در دنیای ساکت من صدای قهقهه کودک ۹ ماهه ای که خود را در آغوش پدر انداخته بی معناست و من صدای شیون زنی را که در عزای عزیزش فریاد می کشد نمی شناسم اما چشم هایم دنیای ناشناخته آواها را برایم آشناترمی کند و من می توانم همچون تو از دیدن قهقهه کودکان شاد شوم و همراه با ناله های سوخته حنجره داغ دیدگان اشک بریزم.
من دنیای شما را زیباتر از آنچه که تصورش را بکنید لمس کرده ام و بیشتر از آنچه فکرش را بکنید در دنیای اصوات ناشناخته سیر کرده ام.
من صدای علف های باران خورده اردیبهشت را خوب می شنوم و آواز صدف های به خواب رفته در کنار ساحل را خوب می شناسم. در دنیای شفاف من صدای رقص گل های آفتابگردان به گوش می رسد و نغمه ماهی قرمز تنگ بیداد می کند.
آری من آوای خوش زندگی را بهتر از شما می شناسم و با صدای نسیم به زندگی سلا م می دهم و برای چتر طلا یی خورشید که هر صبح در سقف خانه ام پهن می شود سرود عشق می خوانم. من در سکوت اهوراییم خدا را صدا می زنم با صدای بلندتر از آواهای شناخته شده مادی! من صدای خدا را در آن کرانه دور، جایی که دریا به آسمان پیوند می خورد می شنوم و می دانم دنیای آرام من با تمام کاستی هایش هدیه ای از جانب خداست، پس شادمان زندگی می کنم و باور دارم که:
«سکوت تنها صدای خداست».
□□□
آرام در سکوتی سنگین کنار هم می نشینیم بدون اینکه صدایی شنیده شود; دست هایمان خطوطی را ترسیم می کند و نقطه ها به هم وصل می شود تا یک کلمه آفریده شود.
پی درپی خطوط نامرئی بر تخته سیاه مجازی ترسیم می کنیم و دنیایی از حروف با زبان اشاره کنار یکدیگر می چینیم تا جمله ای بسازیم که «معلولیت محرومیت است نه محدودیت»
● شنیدن مشکلات ناشنوایان گوش شنوا می خواهد
راست می گویند معلولیت، محدودیت نیست اما ای کاش همه مردم جامعه بدانند که ناشنوایان معلولا ن موضعی هستند و ناشنوا بودن دلیل بر ناتوانی و بی استعدادی نیست.
هشتم مهر به عنوان روز جهانی ناشنوایان نامگذاری شده. روزی که امید می رود تا افراد جامعه نسبت به مسائل معلولا ن توجه بیشتری داشته باشند و آنان را همچون دیگر اعضای جامعه به حساب آورند.
□□□
نریمان فرخی را سال هاست که می شناسم، پسرک بازیگوش همسایه که دیروز پسربچه پرشر و شوری بود و امروز برای خودش مردی شده.
به قدری راحت با اطرافیانش ارتباط برقرار می کند که خیلی وقت ها فراموش می کنم او یک ناشنواست.
وقتی با او حرف می زنم تمام حواسش را متمرکز می کند که جملا ت را از حرکت لب هایم بگیرد و جواب سوالا تم را بدهد.
بارها او را با دوستانش دیده ام و همواره این مساله توجهم را جلب کرده که تمام دوستان نریمان شنوا هستند و او به راحتی با آنها ارتباط برقرار می کند و دنیای آرام خود را با دنیای پرهیاهوی آنها پیوند می زند.
او که این روزها از رشته گرافیک فارغ التحصیل شده به گذشته برمی گردد و از دوران کودکی اش برایم حرف می زند، گفت وگو کردن با نریمان کار سختی نیست چون جای خالی حس شنوایی اش را با دیگر حس ها پر کرده و از خودش این گونه می گوید:
وقتی کوچک بودم، هیچ تفاوتی بین خودم و بچه های هم سن و سالم حس نمی کردم تا اینکه در سن ۶ سالگی مادرم مرا به مهدکودک استثنایی ها برد. آنجا بود که فهمیدم بچه های کلا س همه شبیه من هستند و ما با بقیه بچه ها کمی فرق داریم.
● پذیرفتم که ناشنوا هستم
نریمان با وجود مشکل شنوایی اش اعتماد به نفس قابل ستایشی دارد و مطمئنا این خصوصیت کمک بسیار زیادی به او کرده است، چنانکه خودش می گوید: وقتی خودم را شناختم و فهمیدم که یکی از حواس پنج گانه را ندارم با اینکه کمی برایم سخت بود اما این مساله را پذیرفتم و به خودم قول دادم هر کاری از دستم برمی آید انجام دهم تا با بقیه بچه ها برابر باشم.
نریمان دوران ابتدایی را در مدرسه ناشنوایان گذراند. اما پس از پایان کلا س پنجم به مدرسه عادی رفته است. با وجود اینکه درس خواندن در مدرسه معمولی برای او سختی هایی را به همراه داشته اما او هیچ گله ای از آن دوران ندارد و می گوید: برای اینکه بتوانم در جامعه زندگی کنم لازم بود راه ارتباط برقرار کردن با دیگران را یاد بگیرم وبهترین عاملی که می توانست در این راه به من کمک کند داشتن چند دوست خوب بود پس من از همان اول سعی کردم چند دوست خوب از بین بچه های عادی انتخاب کنم تا با کمک آنها راحت تر با مردم ارتباط برقرار کنم.
این روزها که صدای پای مهر کوچه و خیابان را پر کرده و شور و نشاط بچه ها در مدرسه دوباره زنده شده، نریمان از اولین روزی که قدم به مدرسه گذاشت برایم حرف می زند و می گوید: با اینکه از سال های قبل از مدرسه چیز زیادی به خاطر ندارم، اما اولین روزی که به مدرسه رفتم را خیلی خوب به یاد دارم.
این روزها خاطرات کلا س اول دبستان باز هم برایم زنده می شود و باز هم به یاد خانم مینو می افتم که اولین روزی که وارد مدرسه شدم با لبخند شیرینی از من استقبال کرد. نمی دانم خانم مینو الا ن کجاست و آیا اگر مرا در خیابان ببیند می شناسد یا نه اما برای من شیرین ترین لحظات مدرسه در کلا س اول و همراه با خانم معلم مهربانم خانم مینو اتفاق افتاد.
● مسوولین ما را نادیده نگیرند
نریمان ادامه می دهد: من پسربچه بازیگوشی بودم با این وجود رفتار معلم های دوران ابتدایی با من خیلی خوب بود و من از آن روزها خاطرات شیرینی در ذهن دارم.
او از رفتار مردم رضایت دارد اما از مسوولین بسیار گله مند است و می گوید: اکثر مردم شرایط ما را پذیرفته اند و خیلی راحت با افرادی نظیر من ارتباط برقرار می کنند چرا که این مساله در جامعه جا افتاده که کم داشتن یک حس دلیل بر کم استعدادی و ناتوانی نیست اما متاسفانه مسوولین آن طور که باید و شاید به فکر ما نیستند این در حالی است که بیشتر مشکلا ت ما به دست مسوولین حل می شود نه مردم و ما از مسوولین توقع داریم که اگر صدایمان را نمی شنوند لا اقل ما را نادیده نگیرند.
وقتی نریمان از تحصیلا تش صحبت می کند یک نارضایتی در چشمانش موج می زند. او فوق دیپلم گرافیک دارد اما دلش نمی خواهد در این مقطع باقی بماند و به شدت علا قه مند است ادامه تحصیل دهد اما مشکلا تی بر سر راه اوست که مانع از رسیدن او به آرزویش شده.
او می گوید: من در بعضی از درس ها ضعیف هستم و ضعیف بودن من هم به دلیل کم کاری نیست بلکه به خاطر موقعیت جسمی ام است. مثلا من در درس ادبیات ضعیف هستم و همیشه در کنکور با این درس مشکل دارم. چرا که درس ادبیات یکی از دروس پایه است و از ابتدا باید با تمرین و تکرار به دانش آموز تفهیم شود و زبان مادری ما که در کتاب ادبیات به شکل اصولی آموزش داده می شود از راه گفتن و شنیدن و تکرار در ذهن ها حک می شود اما متاسفانه ما این امکان را نداریم که کلمات را بشنویم و پایه آموزش ابتدایی ما هم آنقدر قوی نیست که این آموزش ها را برای ناشنوایان به گونه ای صورت دهد که اگر ناشنوایان نمی توانند در کلا س اول ابتدایی صدای کلمات را بشنوند و آنها را بخش و هجی کنند لااقل با تمرین و ممارست سر کلا س شکل کلمات را به ذهن بسپارند. اما متاسفانه این مساله در مورد من عملی نشد و من هنوز که هنوز است با درس ادبیات مشکل دارم و این مشکل بزرگترین مانعی است که مرا از ادامه تحصیل باز داشته و من امسال نتوانستم در کنکور کارشناسی پذیرفته شوم.
او دوست ندارد با زبان اشاره با او حرف بزنیم و وقتی کسی با زبان اشاره با او صحبت می کند دمق می شود چرا که ترجیح می دهد با او مثل سایر هم سن و سالا نش رفتار شود.
از نریمان در مورد آرزوهایش سوال می کنم اما او فقط نگاهم می کند و چیزی نمی گوید در اوج نگاهش پیداست که گوش های خاکی ما را لا یق شنیدن آرزوهایش نمی داند.
یقین دارم او هم مثل همه پسران ۲۲ ساله در دنیای ساکت خود یک قصر نقره ای از آرزو ساخته اما دلش نمی خواهد از آرزوهایش چیزی بگوید.
شاید نریمان در شب های ساکت و آرام که تمام مردم شهر به خواب فرو می روند و سکوت تمام شهر را پر می کند، آرزوهای بلورینش را روی پرهای حریر فرشته ها به آسمان می فرستد تا آرزوهایش بدون واسطه به گوش خدا برسد که او که تنها کسی است که آرزوهای نقره ای نریمان را که به رنگ ستاره هاست در سکوت شب بی صدا می شنود و دست های مهربانش را روی لب های خاموش نریمان می گذارد.
آنچه مسلم است اعتماد به نفس تحسین برانگیز نریمان، رفتار مناسب خانواده او و به خصوص مادرش را در پی دارد. مادر نریمان که در کنارش نشسته از تولد فرزندش حرف می زند و می گوید: سال ۶۴ بود که خدا نریمان را به ما عطا کرد.
خوب طبیعی است که در ظاهر او مثل همه بچه های عادی سالم به نظر می رسید و یک بچه دوست داشتنی بود و من هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که این نوزاد زیبا دارای مشکل باشد!
او ادامه داد: روزها گذشت و نریمان ۶ ماهه شد و من حس کردم او با صدای رادیو یا جاروبرقی از خواب بیدار نمی شود و در مقابل صدای شکستن چیزی هم از خودش عکس العمل نشان نمی دهد. با اینکه حدس هایی زده بودم اما به هیچ وجه نمی خواستم بپذیرم که پسرم ممکن است مشکل شنوایی داشته باشد. تا اینکه یک روز او را به مرکز شنوایی سنجی بردم و وقتی از دکتر شنیدم که شنوایی نریمان در حد صفر است تمام تنم یخ کرد.
دلم می خواست این حرف دروغ باشد. دلم می خواست گوش هایم اشتباه شنیده باشند اما متاسفانه این خبر درست بود و نوزاد من ناشنوای مطلق بود.
او ادامه داد: وقتی این خبر را شنیدم تا سه روز فقط اشک می ریختم و نمی خواستم باور کنم که چنین مشکلی برایم پیش آمده اما بعد متوجه شدم که این بی قراری من روی بچه های دیگرم هم تاثیر می گذارد به طوری که دو برادر دیگر نریمان بسیار عصبی شده بودند و من حس کردم باید کم کم این مساله را بپذیرم و با این مشکل کنار بیایم این بود که با پدرش صحبت کردم و گفتم که این بچه در دست ما یک امانت است و ما باید سعی کنیم از این امانت خدا تا جایی که توانش را داریم مراقبت کنیم و تمام هم و غم خود را پای او بگذاریم.
مادر نریمان در ادامه می گوید: آن روز بود که قسم خوردم دیگر هرگز و تحت هیچ شرایطی به خاطر ناشنوایی نریمان گریه نکنم و تمام زندگیم را پای فرزندم بگذارم تا او را به جایی برسانم و این بود که از یازده ماهگی او را به مهدکودک بردم و با وجود اینکه آنها او را نمی پذیرفتند با اصرار او را در مهد کودک گذاشتم. چرا که نریمان بچه بی قراری بود و در دوران کودکی بسیار ناسازگار بود و اطرافیان می گفتند که او غیر از مشکل ناشنوایی مشکلا ت دیگری هم خواهد داشت که خوشبختانه این طور نبود.
او می گوید: همه بچه های ناشنوا یک حالت عصبی دارند چرا که نمی توانند راحت ارتباط برقرار کنند وخواسته های خود را به اطرافیان تفهیم کنند. آنها آرزوهای کوچکی دارند و دست نیافتن به آن آرزوها ناراحتشان می کند.
خانم فرخی ادامه می دهد: یک بار از یکی از بچه های ناشنوا پرسیدم تو چه آرزویی داری؟ و او جواب داد: آرزو دارم برای یک بار هم که شده اخبار ورزشی را بشنوم.
او آهی می کشد و می گوید: این خواسته یک بچه ناشنواست. خواسته ای که شاید بسیاری از آدم های سالم هیچ وقت به آن توجه نکنند و به راحتی از کنارش بگذرند اما این آرزو تمام دنیای این بچه را در بر می گیرد و تمام فکر و ذکر او را به خود مشغول می دارد. اینها مشکلا ت ساده ای نیست. آنهایی که فرزند معلول دارند می دانند که دست نیافتن به این آرزوها تا چه حد در ذهن فرزندشان اثر می گذارد.
او ادامه می دهد: اینها بخشی از مشکلا ت ناشنوایان است و آنها علا وه بر مشکلا ت این چنینی با مشکلا ت مالی هم مواجه هستند چرا که یک فرزند ناشنوا علا وه بر هزینه های عادی یک فرد سالم هزینه های دیگری هم دارد که کلا س های گفتار درمانی و استفاده از سمعک خوب از آن جمله است که پرداخت چنین هزینه هایی برای خانواده ها با شرایط تورم و گرانی این روزها بسیار دشوار است.
او می گوید: البته استفاده از سمعک برای ناشنوایان مطلق به این معنی نیست که آنها قادر به شنیدن شوند بلکه این سمعک ها می تواند بازمانده شنوایی بچه های ناشنوا را حفظ کند.
خانم فرخی با اشاره به نریمان می گوید: نریمان یک فرد اجتماعی است با اعتماد به نفس بالا و تمام کارهایش را خودش انجام می دهد و نیاز به کمک ما ندارد. در حال حاضر هم در مجلا ت کودکان تصویرگری می کند و من فکر می کنم این مساله به رفتار ما برمی گردد چرا که ما از اول او را در خانه نگه نداشتیم و علی رغم مشکلا ت زیادی که ممکن بود بر سر راهش وجود داشته باشد او را در کلا س های مختلف درسی ثبت نام کردیم و از او می خواستیم مسیر خانه تا کلا س را به تنهایی برود چرا که من معتقد بودم تا زمانی که نریمان مشکلا ت جامعه را از نزدیک لمس نکند قادر به حل و فصل آنها نخواهد بود.
او معتقد است: ۹۰ درصد موفقیت بچه های معلول برعهده خانواده هاست چرا که کنار آمدن خانواده ها با مشکلا ت فرزندان و همکاری آنها با فرزندشان نقش بسزایی در سرنوشت او خواهد داشت.
خانم فرخی با بیان این مطلب اضافه کرد: البته ناگفته نماند خانواده ها به تنهایی قادر به حل مشکلا ت فرزندانشان نخواهند بود و حتما باید دولت به خانواده هایی که فرزند معلول دارند یاری رساند در غیر این صورت خانواده ها باید متحمل مشکلا ت فراوان شوند.
او می گوید: دولت باید شرایط ادامه تحصیل را برای معلولین هموارتر کند و سهمیه های خاصی را برای آنان در نظر بگیرد تا این گونه افراد در زمینه ادامه تحصیل مشکل نداشته باشند چرا که اگر به این بچه ها رسیدگی نشود، عواقب آنها در وهله اول متوجه خانواده آنها خواهد شد و سپس متوجه اجتماع.
مشکل اشتغال در جامعه ما مشکل تازه ای نیست و بسیاری از جوانان ما از مشکل بیکاری رنج می برند حال تصورش را بکنید در این آشفته بازار چه مشکلا تی گریبانگیر افراد معلول خواهد شد!
مادر نریمان می گوید: اکثر معلولین با مشکلا ت اشتغال دست و پنجه نرم می کنند چرا که بسیاری از اداره جات تمایلی به استخدام افراد معلول ندارند و افراد ناشنوا هم از این قاعده مستثنی نیستند.
او می گوید: افراد معلول در اجتماع وجود دارند و تعداد آنها کم هم نیست و هنوز هم بسیاری از مردم رفتار مناسبی با این افراد ندارند و مسوولین هم آن طور که شایسته است به این افراد رسیدگی نمی کنند این در حالی است که نمی توان از این افراد چشم پوشی کرد.
مادر نریمان از نحوه تدریس در مدارس ناشنوایان گله دارد. او می گوید: در مقطع ابتدایی کتاب فارسی به صورت کامل به بچه های ناشنوا آموزش داده نمی شود بلکه متون درسی خلا صه وار در کاغذهایی نوشته و به کتاب ضمیمه می شود و بچه های ناشنوا با اینکه کتاب های درسی بچه های معمولی را می خوانند اما روش تدریس در مدارس ناشنوایان بسیار ضعیف است و درس ادبیات که پایه همه دروس است به این بچه ها تفهیم نمی شود و در نتیجه بچه ها ما با پایه ضعیف بالا می آیند و در مقاطع بالا تر گرفتار می شوند.
او ادامه می دهد: مگر خانواده های ناشنوایان تا چه مقطعی می توانند فرزندانشان را در درس همراهی کنند؟ و چند درصد از خانواده ها این توان را دارند که یا خود این ضعف آموزشی را جبران کنند یا از معلم خصوصی استفاده کنند؟
مادر نریمان که هنوز خستگی زحمات چند ساله در چهره اش موج می زند در ادامه می گوید: همه خانواده هایی که فرزند معلول دارند خود را وقف فرزندشان نمی کنند و بوده اند خانواده هایی که فرزند ناشنوای خود را قبول نمی کردند و او را عضو خانواده نمی دانستند و هدف آنها از به مدرسه فرستادن فرزندشان این بود که او چند ساعتی را در خانه نباشد، همین! و در مقابل، برخی از خانواده ها تمام زندگی خود را نثار فرزند معلولشان می کنند و بر این باورند که اگر فرزندشان در زمینه تحصیلی موفق نباشد صدمات آن در درجه اول متوجه خانواده او خواهد بود و در وهله بعدی متوجه اجتماع!
حتما همه خانواده ها در خانه خود یک بچه کلا س اولی داشته اند و می دانند کلا س اول ابتدایی چه پایه حساسی است و همکاری خانواده ها در خانه تا چه حد می تواند ضروری باشد. به عنوان مثال دیکته شب که هر بچه کلا س اولی موظف است با کمک پدر و مادرش در خانه بنویسد از جمله همکاری های پدر و مادر با مدرسه است.
اما فکرش را بکنید که دیکته گفتن چقدر سخت خواهد بود اگر فرزند کلا س اولی شما ناشنوا باشد و زحمت یک چنین مادری چند برابر خواهد بود که بتواند هجی کردن کلمات را به فرزندش تفهیم کند.
مادر نریمان هم از این قاعده مستثنی نبوده است، اوهم پابه پای پسرش از کلا س اول ابتدایی درس ها را بارها وبارها تکرار کرده است تا تصویر کلمات در ذهن پسرش نقش ببندد و اکنون که او از دانشکده گرافیک فارغ التحصیل شده است، حس می کند هنوز نتیجه زحماتش را آن طور که باید و شاید نگرفته و راه ادامه تحصیل باید برای نریمان باز باشد تا او بتواند قد کشیدن پسرش را لحظه به لحظه در دنیای علم ببیند.
او می گوید: زمانی که نریمان به مدرسه عادی می رفت از معلم هایش می خواستم در صورت امکان او را در میزهای جلوی کلا س بنشانند و کمی شمرده تر صحبت کنند تا نریمان از حرکت لب های آنان درس را بگیرد.
نام باغچه بان برای همه کسانی که دنیای خاموششان از دنیای آدم های شنوا فاصله گرفته آشناست. مادر نریمان می گوید: خانم ثمینه باغچه بان، دختر آقای باغچه بان بود که او نیز چون پدرش در مدارس ناشنوایان فعالیت می کرد، خانم فرخی می گوید: در زمان ثمینه باغچه بان هیچ کدام از ناشنوایان حق نداشتند با لب خوانی صحبت کنند و همه آنها موظف بودند زبان اشاره را بیاموزند اما در حال حاضر بچه های ناشنوا لب خوانی را هم می آموزند.
مادر نریمان باز هم به گذشته برمی گردد و یادآوری برخی خاطرات ناراحتش می کند.
گاهی اوقات، بعضی حرف ها آنقدر دل آدم را می شکند که صدای شکستنش را سال ها بعد هم می توانی بشنوی. او می گوید: یک بار از یکی از مربیان نریمان شنیدم که این بچه ها هیچ وقت به جایی نمی رسند و اگر خانواده ها آنها را به مدرسه می گذارند فقط برای این است که وقتشان تلف شود وگرنه اینها هیچ وقت در مملکت کاره ای نخواهند شد.
او می گوید: شنیدن این جملا ت برای منی که یک مادر بودم و آرزو داشتم پسرم اگر معلول است، محدود نباشد، خیلی سنگین بود. لذا با تمام مشکلا تی که در سر راهم بود نریمان را به مدرسه عادی بردم تا به خودم ثابت کنم که من پسرم را فقط برای گذراندن وقت به مدرسه نمی فرستم.
او می گوید: در میان هم کلا سی های نریمان پسرکی وجود داشت که تا ساعت ۱۲ شب اطراف یکی از اتوبان های تهران، سیگار می فروخت. دیدن این صحنه برایم بسیار دردآور بود چرا که حس می کردم صحبت آن مربی در مورد برخی خانواده ها حقیقت دارد و آنها برای دور نگه داشتن فرزند معلولشان از خانه او را وادار به سیگارفروشی می کنند. این بود که یک روز به منزل آنها رفتم و با مادرش صحبت کردم و گفتم که این بچه نسبت به هم سن و سالا ن عادی خودش صدمه پذیرتر است و نباید با آنها این گونه رفتار شود.
او معتقد است: حمایت از خانواده های معلولین و جلوگیری از صدمه دیدن این بچه ها کار مردم نیست، وظیفه دولت است.
او می گوید: البته بچه های استثنایی پس از ۱۸ سالگی زیر نظر بهزیستی هستند و بهزیستی هم کمک های مالی به خانواده های آنان می کند اما این کمک به قدری ناچیز است که در دنیای پرتورم امروز حتی گوشه کوچکی از مشکلا ت آنها را نیز پر نخواهد کرد.
مادر نریمان در پایان گفت: درد دل من یعنی درد دل تمام مادرانی که فرزند معلول دارند و خواسته من این است که مسوولین این گونه افراد را نادیده نگیرند چرا که نادیده گرفتن آنها دلیل بر نبودنشان نیست.
مریم هم یک ناشنواست او هم یک دانشجوست اما دل مشغولی هایی دارد که آنها را این طور بیان می کند، علی رغم توانمندی ها و استعدادهای بسیار بالا ی معلولا ن متاسفانه وجود نگرش های منفی مانع از حضور ناشنوایان در جامعه شده و شاید بزرگترین مشکل افرادی مانند من، گوشه گیری وا نزوا طلبی به خاطر مشکلا ت ارتباطی آنها باشد. او معتقد است: رفتار جدی و توام با صبر و حوصله مردم می تواند کلیدی برای برقراری ارتباط ناشنوایان و گشودن درهای بسته موجود در جامعه به روی این گروه باشد.
مریم می گوید: اکثر ناشنوایان به علت محروم بودن از قوای شنوایی از اخبار بی اطلا عند و در ادارات و جامعه نیز با آنها برخورد خوبی نمی شود.
او که در حال حاضر به صورت قرار دادی مشغول به کار است مسئله اشتغال را از دیگر مشکلا ت جدی ناشنوایان می داند و خواستار رفع این مشکل است.
او می گوید: نخستین چیزی که کارفرمایان به آن توجه می کنند این است که فرد ناشنوا از قدرت تکلم نیز بی بهره است در حالی که همین فرد اگر در جای مناسب خود قرار گیرد دقت بیشتری در کار از خود نشان می دهد.
همچنین عباس هاشم پور پدر یک ناشنوا در این باره گفت: هنوز در جامعه ما ناشنوایان را به عنوان یک فرد توانا باور ندارند و این امر موجب شده تا این قشر علی رغم توانایی های بسیار از داشتن منبع درآمد وزندگی عادی محروم باشند.
او معتقد است: فقر فرهنگی و محدودیت های موجود در جامعه مشکلا ت ناشنوایان و حتی سایر معلولا ن را تشدید می کند.
هاشم پور می گوید: باید از طریق رسانه های جمعی این موضوع آموزش داده شود که سمعک هم می تواند مانند عینک باشد و نباید مورد اشاره یا توجه خاص مردم قرار گیرد.
او همچنین براین باور است که باید مراکزی برای آموزش اولیا در خصوص چگونگی ارتباط و رفع نیازهای عاطفی و فیزیکی فرزندان ناشنوا ایجاد شود.
یک شهروند هم در این باره می گوید: ناشنوایان نیازمند برقراری ارتباط مستقیم با جامعه هستند و باید درهای جامعه به روی همه معلولا ن گشوده شود.
مینا اکبری در ادامه گفت: هر نوع بی مهری و خدای ناکرده برخورد ناشایست باعث رنجیده شدن آنان می شود چرا که معلولا ن از روحیات لطیف و حساس تری برخوردار هستند و مردم نباید با ندانم کاری و سهل انگاری خود «محدودیت» معلولین را به «محرومیت» تبدیل کنند.
یک دانشجوی روانشناسی هم گفت: فرهنگ نادرست «معلولی مساوی با ناتوانی» حتی در بین مسوولا ن و کارفرمایان نیز رسوخ کرده و در اکثر موارد درخواست ناشنوایان برای داشتن فرصت شغلی بی پاسخ مانده است.
مرجان شاکری می گوید: ناشنوایان به دلیل عدم ارتباط مستقیم با سایر افراد، گمان می کنند جامعه، بهای لا زم را به آنها نمی دهد.
او معتقد است: تقویت روحیه ناشنوایان و سایر معلولا ن می تواند بزرگترین خدمت به این قشر باشد و شایسته است مسوولا ن با برنامه ریزی لا زم زمینه اشتغال این قشر را فراهم کنند.
● و اما بعد
مه لقا دختر ۲۶ ساله کرجی است که روی دیوار اتاقش این جمله را با خط خوش نوشته است «نمی شنوم اما می نوازم»
او یک ناشنوای مادر زادی است یعنی هیچگاه هیچ صدایی را نشنیده و حس نکرده اما اکنون می تواند با نواختن موسیقی برای دیگران گوش های آنان را نوازش دهد.
او اکنون قادر است بیش از ۳۰ آهنگ معروف از گذشته های دور تا کنون را با ارگ بنوازد که ای ایران، غوغای ستارگان، آتش کاروان و الهه ناز از آن جمله است.
مه لقا درباره انگیزه اش در یادگیری موسیقی می گوید: در طول عمرم هیچ صدایی نشنیده و نمی شنوم اما واکنش آدم ها وقتی صدای ساز یک ناشنوای مادرزادی را می شنوند برایم قشنگ است و از آن لذت می برم.
او می گوید: از ۱۰ سالگی شروع به نواختن ارگ کردم و آهنگ «خواب های طلا یی» بیشترین تاثیر را بر روی من داشته و در واقع این آهنگ مشوق یادگیری بوده است.
وقتی از او می پرسم چطور بدون شنیدن می توانی نوازنده باشی می گوید: فکر می کنم با پا گذاشتن بر روی پایه ارگ، ریتم آهنگ ها را لمس می کنم.
مه لقا افزود: علا وه بر این مربی موسیقی ام بسیاری از نت ها را به من یاد داده و این کمک بزرگی در یادگیری ام بوده است.
او غیر از موسیقی به کارهای هنری دیگری از جمله طراحی و نقاشی هم می پردازد که تعدادی از آنها را روی دیوار اتاقش نصب کرده است.
مه لقا که دانش آموخته رشته کاردانی گرافیک کامپیوتر است در پایان می گوید: هیچ وقت به این فکر نکرده ام که یک موسیقی دان شوم اما یک نوازنده چرا. چون لذتی که من از نواختن موسیقی می برم بیشتر از شنوندگان موسیقی است.
وقتی با دنیای خاموش مه لقا و نریمان و مریم خداحافظی می کنم این فکر دائم در ذهنم نقش می بندد که در خلوت خالصانه آنها چه شوری به پاست. شوری که زندگی را وادار می کند در مقابل آنها سر تعظیم فرود آورد و به خاطر بودنشان آواز مستی سر دهد.

منبع:ویستا
ویرایش وتلخیص:آکاایران